خرید بک لینک
فردی با سپری به میدان جنگ رفته بود.از قلعه، سنگی بر سرش زدند و بشکستند. برنجید و گفت : عجب بد مردمانی هستند،سپری به این بزرگی را نمی بینند که سنگ بر سر میزنند. عبید زاکانی

برچسب: حکایت عاشقی,حکایت,حکایت کوتاه, نویسنده: ستایش پورحسین تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 10:54

صفحه بندی